theme
emammahdy
rahbar
merajeshohada

غریب آشنا

در سال ۶۹ برای ادای فریضه ی حج، به مکه ی مکرمه مشرف شده بودم. یک روز بعد از ظهر برای خرید سوغات به خیابان رفته بودم که متوجه شدم مسیر برگشت به هتل را گم کرده ام. هیچ آشنایی هم پیدا نمی کردم که مرا راهنمایی کند.

همان طور که ناراحت و سردرگم بودم، از خداوند خواستم به هر طریق که صلاح می داند، مرا راهنمایی کند. یک مرتبه دیدم که فرزند شهیدم، ناصر، با همان لباس بسیجی خاک آلود آمد و سلام کرد. بعد سبب ناراحتی مرا پرسید و من مشکلم را به او گفتم.

او گفت:« بیا تا با هم برویم!» و با هم راه افتادیم تا به در هتل رسیدیم. در این لحظه به طرف او نگاه کردم و دیدم اثری از پسرم نیست!

راوی: حمید رضا زیارتی، به نقل از مادر شهید ناصر سرچهانی

برگرفته از کتاب معجزه های کوچک(جاودانه های ۷). بازآفرینی و تدوین حمید اکبرپور

فروردین ۱۲, ۱۳۹۷

غریب آشنا – خاطره ای از شهید ناصر سرچهانی

غریب آشنا در سال ۶۹ برای ادای فریضه ی حج، به مکه ی مکرمه مشرف شده بودم. یک روز بعد از ظهر برای خرید سوغات به […]