theme
emammahdy
rahbar
merajeshohada

ظهور آقا عج

رسم بود وقتی دو نفر به هم می رسیدند اولین سؤالی که میکردند این بود که تا کی منطقه هستی، چه وقت پایانی یا تسویه می گیری؟

و اگر شخص بنا نداشت جواب بدهد و می خواست طرف را سر گردان کند یا واقعاً می خواست بی حد و عدد در جبهه بماند می گفت: تا انقلاب مهدی (عج) و شنوده اگر عاقل و بالغ بود و از جنس خود برادران، تبصره می زد: البته اگر تا عید ظهور کند؟ و جواب می شنید: مسلماً!

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

مردی که گریه ندارد!

بعد از ظهر بود . گردان آماده می شد که شب عملیات کند.فرمانده گردان با معاونش شوخی داشت، می گفت:خوب دیشب نگذاشتی ما بخوابیم، پسر مردن که دیگر این همه گریه و زاری ندارد. به خودم گفته بودی تا حالا صد دفعه کارت را درست کرده بودم. چیزی که اینجا فراوان است مرگ.

بعد دستش را زد پشتش و گفت:بیا بیا برویم ببینم چه کار می توانم برایت بکنم.

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

بروید دنبال کارتان!

از بلند گو اعلام کردند جمع شوید جلو تدارکات و پتو بگیرید. هوا به اندازه کافی سرد بود.

که فرمانده گردان با صدای بلند گفت: کی سردشه؟ همه جواب دادند: دشمن. گفت: بارک الله. معلوم می شود هنوز سردتان نیست بفرمایید بروید دنبال کارتان. پتویی نداریم به شما بدهیم!

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

منبع: سایت شهید آوینی

آذر ۳, ۱۳۹۴

لبخندهای پشت خاکریز(ظهور آقا عج-مردن که گریه ندارد!-بروید دنبال کارتان!)

ظهور آقا عج رسم بود وقتی دو نفر به هم می رسیدند اولین سؤالی که میکردند این بود که تا کی منطقه هستی، چه وقت پایانی […]
تیر ۲۹, ۱۳۹۴

لبخندهای پشت خاکریز(دیو هفت سر!-پیچ و مهره ای ها-بوش از آمریکا اومد!)

دیو هفت سر! با نعره ی مجتبی تمام بچه هایی که تو سنگرِ دم کرده خواب بودند، از جا پریدند. فرمانده هاج و واج گفت: «چه […]
خرداد ۱, ۱۳۹۴

لبخندهای پشت خاکریز(آقای نورانی سوخته-بابات کو؟)

آقای نورانی سوخته بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان […]
اسفند ۱۷, ۱۳۹۳

لبخندهای پشت خاکریز(حاجی مهیاری-دعوای جنگی-دشمن)

حاجی مهیاری حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه […]
اسفند ۷, ۱۳۹۳

دل نوشته ای در غربت امام مهدی (عج)

آقای من! مولای غریب و تنهای من! پدر مهربان اهل عالم! می خواهم غربتت را حکایت کنم؛ غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده؛ غربتی که […]
بهمن ۲, ۱۳۹۳

لبخندهای پشت خاکریز(ایرانی مزدور!-می روم حلیم بخرم)

ایرانی مزدوز! اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی […]
دی ۲, ۱۳۹۳

لبخندهای پشت خاکریز(پا خروسی!-تو که مهدی را کشتی)

پا خروسی! با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی […]
آذر ۶, ۱۳۹۳

لبخندهای پشت خاکریز(کی با حسین کار داشت-بره گمشده عباس)

کی با حسین کار داشت؟ یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش […]