theme
rahbar
emammahdy
merajeshohada
گوشه ای از مراسم ایام فاطمیه حدود سالهای ۸۴-۸۳ مسجد ولی عصر عج
اسفند ۶, ۱۳۹۴
اطلاعیه ی هیأت محبین اهل بیت ع به مناسبت فرارسیدن دهه ی دوم فاطمیه
اسفند ۱۸, ۱۳۹۴

لبخندهای پشت خاکریز(خداحافظ به سلامت- الاغ های جنگ جو!)

خداحافظ به سلامت

    تا چم و خم می خواست دست آدم بیاید حداقل یکی دو تا اعزام زمان می برد. از بس بچه ها اشاره و کنایه می زدند در صحبت ، حالات و حرکاتشان تمام با رمز و راز بود. خصوصاً برای امثال ما که ساده تر از بقیه بودیم.

   مثلا آن اوایل می دیدم بعضی بدون آنکه چیزی در آسمان باشد از چادر می آمدند بیرون و چند قدم به طرفی می دویدند و دست تکان می دادند یا می گفتند: خداحافظ، به سلامت، خوش آمدی. کمی دقت کردم دیدم وقتی سوت خمپاره را می شنوند این کار را می کنند. بعد پرسیدم. گفتند: در واقع با خمپاره ای وداع می کنند.

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

الاغ های جنگ جو!

در سنگر مسئولین یکی از تیپ ها صدا به صدا نمی رسید. هر کس چیزی می گفت و می خواست طرف صحبتش را متقاعد کند. اما مگر می شد؟ ساز خودش را می زد و می خواست حرفش را به کرسی بنشاند:

– باید زودتر از اینجا حمله کنیم!

– چه می گویی با کدام نیرو و مهمات؟

– بهتر نیست عقب نشینی کنیم؟ زمین می دهیم زمان می گیریم.

– تو هم که حرف های بنی صدر را می زنی. نکند راست راستی باورت شده که او از جنگ سر در می آورد و برای خودش کسی است؟

– پس چه کنیم؟ وایسیم عراقی ها بیایند برایمان نقشه و طرح عملیات بریزند؟

هیچکس عقلش به جایی قد نمی داد. خبر رسیده بود که عراقی ها قصد دارند از یک محور حمله کنند و این قضیه جدی است. آن زمان بنی صدر هم رئیس جمهور و هم فرمانده کل قوا بود و از تصدیق سر نامبارک او ایرانی ها فقط شکست خورده بودند. حالا که بسیجی ها پا جلو گذاشته بودند و کم کم جنگ داشت به سود ایران ورق می خورد، این خبر آمده بود. آخر سر جوانی که تا آن زمان ساکت بود گفت: « اگر اجازه بدهید من راه حلی دارم!» یک هو همه ساکت شدند و نگاه ها به او دوخته شد. جوان گفت: «درست است که ما نیرو و مهمات زیادی نداریم. اما مین های ضد تانک زیادی داریم که از عراقی ها غنیمت گرفته ایم. سر راه تانک هایشان مین کار می گذاریم و پیش روی شان را سد می کنیم تا ان شاءالله نیروی کمکی برسد.» به به و چه چه بلند شد و جوان مأمور شد تا با نیروهای تخریبچی کارش را شروع کند. صفر نیم نگاهی به الاغ ها کرد و گفت: «اگر توان بردن ده ها مین را دارای بسم الله.» صفر گفت: «من نوکر خودت و الاغت هم هستم!» دور و بریها خندیدند. اکبر و نیروهایش در نیمه های شب افسار الاغ های حامل مین را گرفتند و راه افتادند.

ساعتی بعد آنها عرق ریزان زمین را می کندند و مین کار می گذاشتند. ناگهان یکی از الاغ ها فین فین کرد و آواز گوش خراشش در دشت شب زده پیچید:

– عر! عر! عر!

صفر فریاد زد: « جان تان را بردارید فرار کنید!» حالا، دیگر همه الاغ ها عر عر می کردند و یک ارکستر درست و حسابی راه انداخته بودند. از طرف عراقی ها ، باران گلوله و خمپاره باریدن گرفت. وقتی اکبر و دوستانش به خط خودی رسیدند، هنوز صدای عرعر از لابه لای انفجارها به گوش می رسید.

در سنگر فرماندهان تیپ همه از خوشحالی یکدیگر را می بوسیدند و به اکبر به خاطر درایت و هوشش آفرین می گفتند. چند روزی بود که خبری از عراقی ها نشده بود.  صبح همان روز یکی از عراقی ها به ایران پناهنده شد و گفته بود که وقتی یکی از الاغ ها با دها مین به قرارگاه آنها آمده، فرماندهان عراقی ترسیده اند و گفته اند که ایرانی ها حتماً آماده و حاضر به نبردند و آن قدر مهمات زیاد آورده اند که حتی الاغ هایشان را مین گذاری کرده اند! و از حمله صرف نظر کرده اند.

 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۲۷

منبع: سایت شهید آوینی

معراج شهدا
معراج شهدا
امام خمینی(ره): « همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان، عارفان و دلسوختگان و دارالـشفای آزادگان خواهد بود » با عرض سلام و آرزوی قبولی طاعات. سایت معراج شهدا (آباده ی طشک) به منظور اطـــــلاع رسانی، آگاهی، پر کردن خلأ فرهنگی(در حد توان) و همچنین آشنایی بـیشتر بــا برخی از شـهدای 8 ســال دفــاع مـقدس از جـمله 114 شـــهید والامقام شـــهر آباده ی طـشک تأسیس گردیده است و بــــا آغــوشی بــاز پــذیرای پیشنهادات و انتقادات شــما هموطنان عــزیز و گرامی می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.